شعر
خوش بسرشتي مرا، بر تو هزار آفرين
ماهم! چرا به خلوت من سر نمی زنی چشمم به در کبود شد و در نمی زنی هر جا که می پرم به پرم سنگ می خورد اینجا فقط تو سنگ به کفتر نمی زنی گفتم مرا پناه بده زیر بال خود گفتی چرا جز این، در دیگر نمی زنی گنجشک پر شکسته شدم در هوای تو اما تو با شکسته پران پر نمی زنی در باورم نبود غم دوریت چرا دستی به روی شانه ی باور نمی زنی گفتم چه گونه آتش دل را خنک کنم گفتی چرا به صفحه ی دفتر نمی زنی بیدخونی17 آبان مرا به تازه تر از نوبهار دعوت كن به عاشقانه ترين انتظار دعوت كن تو را قسم به سحر هاي بي خود رمضان كه مي گريستمش بي قرار دعوت كن مرا ببر به تماشاي لحظه اي از عشق به لحظه اي كه شوم محو يار دعوت كن تو از تبار افق هاي روشني بخشي مرا به وادي دور از غبار دعوت كن تو آبشار پر از نور ربنا هستي مرا به چشمه ي اين آبشار دعوت كن بيدخوني 8/8/88 به قول شاعر خواجه در ابريشم و ما در گليم عاقبت اي دل همه ما در گليم این روزها غزه محاصره شده است به دلیل آنکه آنها در برابر اشغال سرزمینشان مقاومت می کنند و باید خلع سلاح شوند. به این دلیل که اینها حقوق بشر را تهدید می کنند. به این دلیل که اینها خطرناک هستند و... این دلیل آنهاست که یک شهروند اسراییلی برای حقوقش حفظ شود و امنیت داشته باشد، زنان و کودکان فلسطینی باید از بین بروند تا مقاوت تسلیم شود و دیگر مقاومت نکند. تا مجاهدان سلاح های خود را بر زمین بگذارند و سازش کنند. سازش با شیطان، با خفت و ذلت. سازش با اینکه اشکالی ندارد کسی خانه ات را غصب کند، تو را بیرون کند و هر لحظه تو را عقب تر براند. سازش با آوارگی، سازش با اینکه تو نباش تا جای ما باز شود. چون بودنت ما را به زحمت می اندازد راستی! چرا اینها اینگونه اند؟ مگر اینها درد و زخم را و رنج و اسارت را نمی فهمند؟ چرا نمی فهمند که انسان باید دردهای انسان را تسکین دهد نه تیری بر قلب او باشد. دنیا به دنیاداران وفادار نخواهد ماند. ای بنی اسراییل شرمتان باد که چه بد می درید. و اما تو ای بشر! که به خور و خواب و شهوت چسبیده ای و به این قفس تنگ دنیا دل بسته ای و میترسی و مرگ تو نزدیک است و هیچ راه گریزی نداری. و خدا را برای آسایش خود می خواهی و از جهاد می گریزی. چه احساسی داری وقتی کودکان در غزه کشته می شوند؟ ای سران عرب! ای شیهۀ اسبان مرده! شما چه می کنید؟ مردم غزه عرب اند. حالا چه می کنید؟ ای سران مصر که به اسراییل اصرار می کنید که مقاومت را نابود کند. ای مفتی عربستانی که حمایت از مردم غزه را نا مشروع می دانی. تو فقط هوسهای دل خود را مشروع می دانی و چیز دیگری برایت اهمیت ندارد. شرف، مقاومت، غیرت، جهاد، اسلام، خدا و قرآن برایت اهمیت ندارد. بی حیا شده ای از بس با شیاطین همدم بوده ای. پادشاهت با بوش رقص عربی می کند، به رویش می خندد و در اجلاس سران ادیان لیوان شرابش را به لیوان بوش می زند تا مردم کشورش به چنین خادم الحرمینی افتخار کنند. دین لقلقۀ زبانتان است و بندۀ دنیایید و مولاتان شیطان. شما با غاصبان مشکلی ندارید همانگونه که در صدر اسلام ثابت کردید. زمین از آن مستضعفان خواهد شد و ظلم پایدار نمی ماند. مادر اي مونس ديرينهي من شعلهور مهر تو در سينهي من اي دو چشمان تو پرآب از عشق اي شب و روز تو بي تاب از عشق اي دل پاك تو چون آيينه خالي از رشك و غرور و كينه خنده هايت چو عسل شيرين است آه از آن دم كه دلت غمگين است شد چه بسيار كه تا زخمي خرد از بد حادثه بر جسمم خورد گيسوي غصه پريشان كردي خانه را كلبهي احزان كردي تو مرا از دل و جان پروردي تا به دروازهي ايمان بردي صد نيستان پر رازي مادر معني سوز و گدازي مادر بي تو روزم چو شب ظلماني است خانهام در شرف ويراني است بيدخوني- 23مهر ای اسوه ی عشق و حق مداری مالک در دست علی چو ذوالفقاری مالک جز طاعت او چاره نداری مالک روشن ترين ستارهي اميد بود و رفت بر بودِ من نشانهي تاييد بود و رفت بر شانه هاي خسته ز بار غم فراق تسكين زخم كهنهي جاويد بود و رفت آنكس كه بود ماه من و خود مهي نداشت از تيرهي ستارهي ناهيد بود و رفت بيدخوني۱۷مهر88 ز بس در دل تمناي تو دارم شب و روز از فراقت بيقرارم نهادم سر به صحرا از غم عشق كه تا رحمي كني بر حال زارم *** مو دلخون و تو دلخوني شقايق غم عشقو تو ميدوني شقايق كدامين داغ صبرت را سرآورد كه در دنيا نميموني شقايق *** نميسازم غزل تا تو بيايي نميشه غصه حل تا تو بيايي نشينم بر لب جوي دو چشمم دو زانو در بغل تا تو بيايي *** نه جان دارم نه سامان دارم از هجر غمي بيحد و پايان دارم از هجر خوشا روزي كه بازآيي به كنعان كه دل لبريز احزان دارم از هجر اي دليل همه دل هاي هراسان نظري چه شود از گنه عبد خودت درگذري ما نداريم به غير از تو خدايي و شهي رحم بنماي بر اين بي كسي و دربهدري سالها بندگي نفس نموديم افسوس يادمان رفت كه بر ما تو فقط تاج سري يادمان رفت كه در دل تو فقط مي گنجي از تمناي دل و جان تو فقط باخبري بارالها به گدايي به درت آمدهايم كن عطا از كرمت سوز دلي، چشم تري تا سحرها به نسيم تو نفس تازه كنيم همنوا با نفس و نالهي مرغ سحري 22 رمضان جام مي دوشينه عجب عقده گشا بود وا كرد بسي عقده كه در سينهي ما بود سجاده و تسبيح به رقص آمد از آن حال كزجلوهي روي تو در آن بزم به پا بود خوبان گذر از كوي گدايان نپسندند هر لطف كه كردند ز تاثير دعا بود پيش قدت از شرم رخت سوخت دل شمع در آتش يك جلوه كه از روي ريا بود ديشب رخ ماه تو در اين صحن و سرا بود آغوش تو آرامگه اهل وفا بود 2۱ رمضان

| Design By : Night Skin |



